آسمون بارونی
حرفی برای گفتن در دفترم ندارم شاید ستاره ها را بیهوده میشمارم مست از ترانه آب , در شعرهای سهراب شاد از صدای گنجشک این است کارو بارم شاید دلیل بودن چیزی به جز تو باشد شاید کنار پاییز , بیهوده بی بهارم تکرار می شود باز این واژه های بی روح تقصیر واژه ها نیست من گیجم و خمارم شرمنده این غزلها خیلی شبیه هم شد تنها تو باورم کن ؛ ای بی تو غم کنارم شعری نگو که حرفی ست , حرفی با تو با دل در لحظه های تردید وقتی که بی قرارم این آخرین نوشته تا لحظه رسیدن آه ای تمام احساس ,سخت است انتطارم... بي تو اين روزهاي روشن واسه من تاريك و تار بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم دلــم براى سرودن، بهانــه كم دارد و دفتــــرم غزلِ عاشقانـــه كم دارد قبول كن! دل مجنون من! كه دیوانم، هنوز هم دو سه دفتــر ترانه كم دارد تمام تازه به دوران رسیده ها گفتند: «كه باغ یخ زدهء من جوانه كم دارد» ولی چگونه بخوانم به گوش این گنجشك حیاط ما نه درخت و نه لانه كم دارد؟! و با چه لهجه بگویم به این همه كركس درخت خانهء ما آشیانه كم دارد؟! اگر چه دست عجولم هنوز هم خالی است هزار تخته اگر چه، زمانه كم دارد، بیا بیا برسانم به آن حقیقت خیس كه عشق حادثه اى جاودانه كم دارد. باغ من … آسمانش را گرفته تنگ در آغوش... ابر با آن پوستین سرد نمناکش... باغ بی برگی... روز و شب تنهاست ؛ با سکوت پاک غمناکش... ساز او باران ؛ سرودش باد... جامـه اش شولای عریـانی ست... ور جز اینش جامه ای باید؛ بافته بس شعله ی زر تار پودش باد... گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد... باغبان و رهگذاری نیست... باغ نومیدان ؛ چشم در راه بهاری نیست... گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد... ور به رویش برگ لبخندی نمی روید... باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!... داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید... باغ بی برگی ... خنده اش خونی ست اشک آمیز... جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن... پادشاه فصل ها پاییز... اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه با ما که دل پاکیزه ایم گویی همیشه خصمشه دنیا یه روز خود کشی یه روز دلخوشی اما برای ما فقط یه تابلوی نقاشی عشقای بی دست و پا یخ زدن در دل ما آی روزگار ما زنده ایم نفس نکش بجای ما آی ادما بسه دیگه این برزخ یا زندگی موندیم جدا از همدیگه فقط به جرم ساده گی دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه می شم از خودم نی تونم شکفه کن انگاری کوه غصه ها رو شونه من اومده آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی عمره که در به درم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه اتیش زدنه یه کوله باره شب بسم دلم گرفته اسمون یکم منو حوصله کن منو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا اروم بگیره یه ادم شکسته تن امشب از این کویر ترک خورده می روم هر چند خسته سوخته ترک خورده می روم امشب بساط زندگی ام جمع می شود با کوله بار خاطره بر گرده می روم هر چند گریه های پر از درد سهم ماست این بغص را دوباره فرو خورده می روم در زیر کوله بار گران غریبی ام مثل عصا تکیده و تا خورده می روم ای روح زخم خورده ی من خواستی بمان اما من این غریبه ی افسرده می روم شاید که من دوباره بیایم شبی امشب از این کویر ترک خورده می روم تند بادیست که سیلی زده بر برگ چنار دور از چشم بهار می خرامد ارام می نشیند بر خاک و نه انگار که برگی بوده ست روی این شاخه ی سر سبز چنار می توان عاشق بود عاشق ناله ی برگی که از اندوه درخت اینک افتاده به خاک کاش می فهمیدی,یک نفر پاییزی پشت این پنجره سبز دلش غمگین است بغض در حنجره اش سنگین است اسمان می گرید... ...دل من هم با او... می توان عاشق بود که به اندازه ی چشمان تو زیباست هنوز؟؟ دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت دردها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا ده ام من که تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام اتشي بود فسرد رشته اي بود گسست دل چو از بند تو رست جام جادوئي اندوه شکست امدم تا بتو اويزم ليک ديدم که تو ان شاخه ي بي برگي ليک ديدم که تو بر چهره ي اميدم خنده ي مرگي وه چه شيرينست بر سر گور تو اي عشق نياز الود پاي کوبيدن وه چه شيرينست از تو اي بوسه ي سوزنده ي مرگ اور چشم پوشيدن وه چه شيرينست از تو بگستن و با غير تو پيوستن در بر وي غم دلبستن که بهشت اينجاست به خدا سايه ي ابر و لب کشت اينجاست تو همان به که نينديشي به من و درد روانسوزم که من از درد نياسايم که من از شعله نيفروزم مي خروشد دريا. هيچکس نيست به ساحل پيدا لکه ايي نيست به دريا تاريک که شود قايق اگر ايد نزديک . مانده بر ساحل قايقي ريخته شب بر سر او پيکرش را رهي نا روشن برده در تلخي ادراک فرو. هچيکس نيست که ا يد در راه و به آب افکندش. و در اين وقت که هر کوهه ي آب حرف با گوش نهادن مي زندش، موجي آشفته فرا مي رسد از راه که گويد با ما قصه ي يک شب طوفاني را . رفته بود آن شب ماهي گير تا بگيرد از آب آنچه پيوندي داشت با خيالي در خواب. صبح آن شب که به دريا موجي تن نميکوفت به موجي ديگر ، چشم ماهي گيران ديد قايقي را به ره آب که داشت بر لب از حادثه ي تلخ شب پيش خبر . پس کشانند سوي ساحل خواب آلودش به همان جاي که هست در همين لحظه ي غمناک بجا و به نزديک او مي خروشد دريا وز ره دور فرا مي رسد آن موج که مي گويد باز از شبي طوفاني داستاني نه دراز. 
![]()
وقتي بي تو تك و تنهام زندگيم معنا نداره
از همون روزي كه رفتي دل به هيچ كسي ندادم
فكر مي كردم مي رسي يه روز تو بي كسيم به دادم
گفتن لحظه ي آخر واسه من هنوز سواله
ديدن دوباره تو فقط تو خواب و خيال
لحظه هاي آخر تو، توي قلب من مي مونه
هيچ كسي مثل من بلد نيست قدر چشماتو بدونه
رفتي و چشمهاي خيسم يادگاري از تو مونده
بي وفاييات هنوزم تو رو از دلم نرونده
چشم به راه تو مي مونم تا كه برگردي دوباره
مي ترسم وقتي كه نيستي دل من طاقت نياره
![]()
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
![]()

![]()
پاییز

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |











